اي «صبح انتقام» كجايي؟ طلوع كن.

دردا چـو جـان عــزيز دل و نــور  ديــده‌اند

آنانــكه غير خــويش به عـــالم نديــــده‌اند

جام طــرب به شـــادي غــم‌هاي مـــا زنند

آن نــاكسان كه خــون تو و مـــن مكيده‌اند

و آنـــان كه ستر عـــورت مــردم ربــوده‌اند

بر تــخت بـــخت و حجــله عيش آرميده‌اند

زور اســت و زر، فــريب و ريـا و دروغ و غدر

روحـــي اگـــر به پيكــر اينـــان دمـيده‌اند

صبر است و جهل و خواري و درماندگي و رنج

گر جــامه‌اي به قــامت ملّــت بــريــــده‌اند

آلـــــوده دامنـــــان سيه‌دل فــــراك‌پوش

طفلان به عمــــر، جامــــة نــو را نـديده‌اند

وان شــاهـــدان پشت گـــــلي، چاره غمان

در بانــك‌هاي خــارجه مســــكن گـزيده‌اند

نيكي چـــرا كنند در اين مــــلك بي‌حساب

آنان كه يك نفس ز بــدي بـــــــد نديده‌اند

دردا كـــه كشتــــگان تـو، آزادي عــزيـــز

جـــان‌ها به بــاد داده و حـــرفي خـريده‌اند

اي بــــاغ درد و داغ چه مـــــرغان بــيدلي

نگشــاده پر به خـــاك تو در خون طپيده‌اند

افســـوس بــــاد بـــرد ستـــم سوز ناله‌اي

كـــان بلبلان مـــست ز شــاخت كشيده‌اند

اي صبح انتقـــــام كـــجايي طلـــوع كــن!

بس تيـــره‌بخت منتظـــــر اين سپيـــده‌اند

 

زنده یاد پیردهر عماد خراسانی

سروده شده در مشهد اسفند 28

نوشته‌شده در ادبيات, سياست | برچسب‌خورده با , ,

چگونگی !

از آنجایی که هر کسی به شیوه ای ، این تصویر را برای خود تفسیر میکند ، پس شرح آن به عهده ی خودتان!

نوشته‌شده در سرگرمي

میرزا مشنگ جاهل!

 

در گذشته ، خیلی به حل کردن جدول روزنامه و «کتیبه» و بویژه جداول «ابجد» آن اعتیاد داشتم ، که این نوشته هم که ارسال شده از طرف دوستی خوش ذوق است به این حروف ربط دارد :

احتمالاً شما با حروف ابجد آشنا هستید و میدانید که هر حرفی معادل یک عدد است (بر اساس جدول زیر) و طبیعتاً هر کلمه نیز معادلی عددی خواهد داشت:

مثلا یک نمونه ی خیلی معروف: » علی = (ع=70) + (ل=30) +( ی=10) = 110″

 

الف 

1 

ح 

8 

س 

60 

ت 

400 

ب- پ 

2 

ط 

9 

ع 

70 

ث 

500 

ج -چ 

3 

ی 

10 

ف 

80 

خ 

600 

د 

4 

ک-گ 

20 

ص 

90 

ذ 

700 

هـ 

5 

ل 

30 

ق 

100 

ض 

800 

و 

6 

م 

40 

ر 

200 

ظ 

900 

ز- ژ 

7 

ن 

50 

ش 

300

غ 

1000 

(جدول ابجد که حروف گ،چ،پ،ژ نیز در آن لحاظ شده)

از اینجا بود که همیشه معادل عددی هر کلمه ای را پیدا میکردم و با بعضی از دوستان هم که اتفاقاً با «حروف ابجد و معادل عددی آنها» آشنا بودند در حضور غریبه ها به جای بعضی از اسامی از معادل عددی آن استفاده میکردیم تا کسی متوجّه حرفهایی که میزنیم نشود. و البته این راهی بود که خیلی وقتها تبدیل به یک سرگرمی جذاب تر از حل کردن جدول برای ما میشد و دوستان برای افزایش «رازآلودگی» این قبیل کارها دست به ابداعات و ساخت ترکیبهای زیبا و گویایی میزدند که بد نیست این دو مورد را شما هم بدانید :

1)

خمینی = خ(600) + م(40) + ی(10) + ن(50) + ی(10)= 710

کُسخل = ک(20) + س(60) + خ(600) + ل(30)= 710

2)

خامنه ای = 707 = «میرزا مَشَنگ جاهل» !

حالا نوبت شماست که از این ابداعات و روشهای «رمزنگاری» در مکالمات و نوشته های خود استفاده کنید و خود نیز دست به خلق ترکیبهای تازه بزنید ، سرگرمی خوبی است که ارزش امتحان کردن را دارد.

پیروز و سربلند باشید

16 مارس 2012

نوشته‌شده در سياست, سرگرمي | برچسب‌خورده با , , ,

چهارشنبه سوری در جهنم

دوباره «چهار شنبه سوری» از راه رسید و تلویزیون دولتی ایران با نام مستعاری که بر «چهار شنبه سوری» گذاشته ، یعنی «سه شنبه آخر سال» (نامی سخیف ، مبهم و خنده دار از این جهت که نماد عناد ورزی حکومت با مردم است) شروع کرده به تشویق مردم به «در خانه ماندن» و برای «خَر» کردن مردم چند فیلم سینماییِ «آبَکی» و کارتون « آمریکایی و بدن پرداخت حق کپی رایت» در شبکه های مختلف اش (ماهواره ای و غیر ماهواره ای و دیجیتال) گذاشته تا گروه های سنی مختلف را «مثلا» در خانه نگه دارد ، اگر ترقه بازی گناه است چرا از سوی دیگر یک «مافیای عظیم شبه دولتی» و «آقا زاده ای» در حال وارد کردن محصولات «آتش بازی» است (که سودی چند ده میلیارد تومانی نصیب واردکنندگان آنها می کند) و به جای اینکه ابرمردی مثل «سیاوش» را که منشاء آیین «چهار شنبه سوری » برگرفته از گذشتن موفقیت آمیز او از «آتش» و سربلندی او در یک آزمایش است (در اسلام «سیاوش» به نام «ابراهیم» آمده است) را به مردم آموزش دهند ، این رسم و آیینِ ویژه ی شادمانی مردم را به باد سخره گرفته اند و آن را توهمی خرافی میدانند.


در بازنگری داستان عبور «سیاوش» از آتش رازی زیبا نهفته است و آن تقابل «مردم» و «کژرفتاری حکومت» است که در گذشته هم این «پادشاه بدگمان» بود که تهمتی «گران» بر «سیاوش» زد و او را به «جرم ناکرده» در «آتش» انداخت و البته «سیاوش » سالم و شادمان از آتش بیرون آمد و مردم به یاد این «پیروزی سیاوش» ، که گویا در یک «سه شنبه» آخر سال اتفاق افتاده بود ، هر ساله جشن گرفتند که امروز این رسم به این شکل به دست ما رسیده است.

بازار ارسال ایمیل و اس ام اس و . . . هم در این روزها داغ می شود که در این بین یک نفر از آشنایان قدیمی ام که از بزرگان این سرزمین است یک پیام دریافت می کند از فردی ناشناس و پاسخی برایش مینویسد (و از هر دو یک cc برای اینجانب ) طنز گونه که مرا یاد نقل قولی از یکی از «بزرگان مغرب زمین» انداخت که در جایی از او خوانده بودم نقل به مضمون که : «اگر مرا طبق قوانین دولتی بخواهند محاکمه کنند برای تمام خطاهایی که در طول عمرم مرتکب شده ام حداکثر چند ضربه شلاق و یا چند روز زندان نصیبم می شود ولی اگر بر مبنای گفتار کشیشان بخواهند مرا مجازات کنند آتش ابدی در انتظارم خواهد بود» ، بدون هر گونه شرح بیشتر پیام دریافتی مذکور و پاسخ آنرا بخوانید:

پیام دریافتی:

اهالی بهشت چهار نشانه دارند :

  1.     روی گشاده
  2.     زبان نرم
  3.     دل مهربان
  4.     قلب بخشنده

تقدیم به شما که اهل بهشتید، 4شنبه سوری آرامتان هم گرامیباد***

پاسخ ارسالی:

فلاسفه ی بزرگ (ایرانی یونانی) به ما آموزانیده اند که بهشت جای ابلهان است . از این تشخیص درست و به جای شما که مرا اهل بهشت دانسته اید سپاسگزارم ولی اگر وجود مبارک و دلنشین حضرتعالی را در بهشت موعود پیدا نکنم درخواستنامه ای به مالک دوزخ خواهم نوشت که برایم دعوتنامه ای توریستی ( با زمان اقامت نامحدود) عنایت و ارسال کند تا به جهنم برای دیدار بزرگان و دانشمندان و دوستان عزیزی چون شما شرفیاب حضور اَنورآنان و جنابعالی گردم.

شب چهارشنبه سوری پایان سال 1390 خورشیدی بر همه ی دوزخیان فرزانه مبارکباد

23/12/1390

در پایان هم داستان چهار شنبه سوری را به روایت شاهنامه مطالعه نمایید :

سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود:

يكى روز كاووس كى با پسر/ نشسته كه سودابه آمد ز در

زنـاگـاه روى سياوش بديد/ پرانديشه گشت و دلش بردميد

زعشق رخ او قرارش نماند/ همه مهر اندر دل آتش نشاند

سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور سياوش كرده و او را فرا خواند:

كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش/ نمائى مرا سرو بالاى خويش

بياراسته خويش چون نوبهار / بگردش هم از ماهرويان هزار

آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت:

هر آنكس كه از دور بيند ترا / شود بيهش و برگزيند ترا

زمن هر چه خواهى، همه كام تو / بر آرم ، نپيچم سر از دام تو

من اينك به پيش تو افتاده ام / تن و جان شيرين ترا داده ام

سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد

سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد / همانا كه از شرم ناورد ياد

رخان سياوش چو خون شد ز شرم / بياراست مژگان به خوناب گرم

چنين گفت با دل كه از كار ديو / مرا دور داراد كيوان خديو

نه من با پدر بى وفائى كنم / نه با اهرمن آشنائى كنم

سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت:

سر بانوانى و هم مهترى / من ايدون گمانم كه تو مادرى

سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد … بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد:

از آن تخت برخاست با خشم و جنگ / بدو اندر آويخت سودابه چنگ

بدو گفت من راز دل پيش تو / بگفتم نهانى بد انديش تو

مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟ / به پيش خردمند رعنا كنى؟

بزد دست و جامه بدريد پاك / به ناخن دو رخ را همى كرد چاك

برآمد خروش از شبستان اوى / فغانش زايوان برآمد بكوى

در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم از آتش عبور خواهم كرد

سياوش بيامد به پيش پدر / يكى خود زرين نهاده به سر

سياوش بدو گفت انده مدار / كزين سان بود گردش روزگار

سياوش سپه را بدا نسان بتاخت / تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت

زآتش برون آمد آزاد مرد / لبان پر ز خنده برخ همچو ورد

چو بخشايش پاك يزدان بود / دم آتش و باد يكسان بود

سواران لشكر برانگيختند / همه دشت پيشش درم ريختند

سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد.

يكى شادمانى شد اندر جهان / ميان كهان و ميان مهان

سياوش به پيش جهاندار پاك / بيامد بماليد رخ را به خاك

كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست / همه كامه ی دشمنان كرد پست

بدو گفت شاه، اى دلير جهان / كه پاكيزه تخمى و روشن روان

چنانى كه از مادر پارسا / بزايد شود بر جهان پادشا

سياوخش را تنگ در برگرفت / زكردار بد پوزش اندر گرفت

مى آورد و رامشگران را بخواند / همه كام ها با سياوش براند

سه روز اندر آن سور مى در كشيد / نبد بر در گنج بند و كليد!

اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.

نوشته‌شده در فرهنگي, اجتماعي, ادبيات | برچسب‌خورده با , , , ,

حکایات این روزها درایران – دوست دارد به جرم زنده بودن اعدام شود

چندی است که می نویسیم و می نویسیم و می نویسیم تا شاید فرجی شود . دوستان بسیاری از گوشه و کنار ایران برایم شرح مشکلات و گزارشهای زیادی می فرستند که به روشهای گوناگونی سعی بر انعکاس آنها در به اصطلاح این سوی آب داریم و البته گاهی هم در «از زیر صفر» از این مطالب آورده شده و گاهی نیز اطلاع رسانی های مهمی به صورت سربسته داشته ایم و «سربسته» بدان جهت که بعضی چیزها فاش نشود که عاقلان را اشاره ای کافی است و مثلا می توان از قضیه ی حصر موسوی نام برد که گفتیم و کسی باورش نشد و ما را هم مسخره کردند…

بمانَد که طلوع آفتاب همه چیزها را روشن خواهد کرد و باز سربسته بنویسم که پایانشان نزدیک است. و روزهای خوش در پیش رو .

از همه اینها که بگذریم به تازگی برایم از دوستی دردآشنا پیامی رسید و برعکس آنچه می پنداشتم که دارای وضع مالی خوبی است ، متوجه شدم دست روزگار بر نیز سخت گرفته و با هزار مشقت دارد با مشکلات زندگی اش دست و پنجه نرم می کند.

این نوشته را « بویژه» می نویسم که حکایت بسیاری از مردم کشور ماست. و شاید درسی برای «بیرون گود نشین ها» .

این دوست عزیز پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه با رتبه ی عالی برعکس دیگر هم دوره هایش تصمیم به ماندن در ایران گرفت و خدمت به هم میهنانش ، شرکتی تاسیس کرد که گاهی اوقات تا چهل خانوار را خرج میداد و شاد بود که توانسته بدون هیچ وابستگی و فقط تکیه بر تخصص اش منبع درآمدی برای تعدادی از هم وطنانش براه اندازد و البته از چند یتیم خانه هم نیروی کار استخدام کرد و چند جوان آواره ی خیابانها را هم با ارائه آموزهای لازم به سطح یک تکنسین ماهر رسانید و از آنها در اجرای پروژه هایش استفاده میکرد و رسید تا آنجاییکه پای قراردادهای چندصد میلیونی و حتی چند میلیاردی با وزارتخانه ها و شرکتهای عظیم دولتی پیش آمد .

خودش می گفت فکر می کردیم اینها از ما کار می خواهد تازه فهمیدیم هرکسی که بیشتر زد و بند داشته باشد و بیشتر رشوه بدهد بیشتر برنده ی میدان های مناقصه است و میگفت در بسیاری از مواقع هم قیمت و هم کیفیت و هم زمان انجام پروژه ها را بهتر از بقیه می دادیم ولی برنده نمی شدیم و برایمان عجیب تر این بود که کسانی برنده می شدند که حتی یک دکان هم نداشتند چه رسد به شرکت و تشکیلات و تخصص و توان مالی ، و خوب، الباقی را خودتان حدس بزنید شرکت را منحل اعلام کرد و بواسطه ی بدهیهایی که داشت بسیاری از اموالش را از دست داد و امروز در هیچ جا استخدامش نمی کنند ، و چون حق برادری را به برادران! اثبات نکرده او را در هیچ بازی ای راه نیست ، خبرم داد که رابطه ام را با کل دوستان و فامیل قطع کرده ام و صبح ها سرِ گذر می روم و کارگری میکنم که خرج خانواده و اجاره خانه را در بیاورم با این حال از وزارت تامین اجتماعی برایم اس ام اس فرستاده اند: «……… نظر به تمکن مالی لطفا به جهت انصراف از دریافت یارانه به فلان وب سایت مراجعه کنید. سازمان هدف مندی یارانه ها » برایم نوشته بود اگر در این جریانات مرده بودم شاید بهتر بود، معروف می شدم و لااقل چند نفر از نامم استفاده میکردند و به نوایی می رسیدند و از همه مهمتر اینکه تکلیف خودم با خودم مشخص بود اما اکنون زنده ام و دنیایی دارم پر از درد و با لبخندی که باید برای فرزندان معصومم بر لب داشته باشم تا مبادا خم به ابرو بیاورند ..

و نوشته بود : بنویس که که یک نفر هست در ایران -که دوست دارد به جرم زنده بودن اعدام شود و بوسه بر دستان جلاد خویش بزند و از هیچ سازمان و نهادی تقاضای هیچ کمکی نکند و خدای خود را هم به اعلا درجه ی فهمش دوست دارد و هیچ گلایه ای هم به درگاهش نخواهد داشت.

و نوشته بود : هرگز از مرگ نهراسیده ام ….

والسلام

دوازدهم مارس

2012


 

نوشته‌شده در اجتماعي | برچسب‌خورده با ,

رفت و آمد ها!!

این روزها اوضاع غم انگیزی بر جامعه ی ایران حکمفرماست ، که میتوان علّت آنرا در «عادت به سرتسلیم سپردن» ما ایرانیها جستجو کرد.

تا ما دوست دار «حکومت شدن» باشیم و هیچ کار درستی را بدون داشتن «رئیس» و «فرمانده» انجام ندهیم هیچ «خدایی» و هیچ «فوق بشری» به داد ما نخواهد رسید.

بیایید عادت کثیف «تن به ذلّت» دادن را از «ذهن» و «روان» و «جان» خود دور کنیم و بیایید «خود بزرگ دیدن» و «خود بزرگ دانستن» را نیز  فراموش کنیم.

بدانیم که حتی همین خائنانی که امروز به کشور خود خیانت میکنند ، دیروز افرادی بودند که در «جهل» زیستند و مورد بی مهری «خود بزرگ بینان» روزگار خود قرار گرفتند.

امروز باید همة تلاش ما در جهت «آگاهی رساندن» به «همة گروههای» جامعه باشد.

حتی آنان که از نظر ما «آدم» نیستند و «لیاقت» ندارند.

این آمد و رفت هایی که نوشته ام همه از آثار «تن به ذلت دادن» ماست و به نوعی میوه ی «درخت تنومند جهل» جامعه ی ایرانیاست.

و شاید بتوان گفت : «از ماست که بر ماست»

دروغ آمد اعتبار رفت

شعار آمدشعور رفت

شراب آمد شخصیت رفت

تلویزیون آمد خواب رفت

دیرخوابی آمدنماز صبح رفت

زنا آمدازدواج رفت

سود آمد برکت رفت

مُد آمداَبرو رفت

پر خوری آمدسلامتی رفت

تلفن آمدصله رحم رفت

رشوه آمدحق رفت

اسراف آمدقناعت رفت

نژادپرستی آمدبرادری رفت

ماهواره آمدحجاب رفت

عروس نو آمد خدمت مادر رفت

«فارسی وان» و «جیم» و «زمزمه» آمد «شرف» و«ناموس» و« حیا» رفت

رد و بدل مشروبات آمدانسانیّت رفت

خودپرستی آمدخداپرستی رفت

رقابت دنیایی آمدنماز جماعت رفت

بی حجابی آمدنجابت رفت

بی آبرویی آمد شرافت رفت

مرسی آمد «درود» و« سلام» رفت

لاک آمد حنا رفت

مدرک آمدتحصیل علم رفت

غیبت آمد دوستی رفت

لباس غَربی آمد لباس کُردی رفت

یارانه آمدرحم رفت

اعتیاد آمدغیرت رفت

فوتبال آمدبازیهای محلی رفت

هوس آمدآرامش رفت

و البته میشود همه را در یک جمله خلاصه کرد.

و آن جمله این است:

«انگلیس» آمد و (……) رفت.

وبه جای 6 نقطه هرکس به سلیقة خودش هر چه بگذارد همان صحیح است.

مثلاً: (……)!

نوشته‌شده در فرهنگي, اجتماعي, سياست

تفاوت حضرت سلمان فارسی با سید علی خامنه ای

حضرت سلمان فارسی  باعث بوجود آمدن بیشترین آبرو و عزت و بزرگی برای اسلام بود و سید علی خامنه ای باعث بوجود آمدن بیشترین دشمن و بیشترین میزان تباهی و بی آبرویی در اسلام.

والسلام من التبع الهدی

نوشته‌شده در فرهنگي, افشاگري | برچسب‌خورده با , ,